از خانه بیرون اومدم.مثل همیشه خوشتیپ بودم. بوی ادکلن همیشگیه مینی مَنی که این دفعه مامانم برام خریده بود رو خوب حس می کردم. نمی دونم چه جوری شد که از کوچه ی مدرسه ای که من باهاش آشنا شده بودم سر در آوردم. به قدری استرس تو دلم حاکم شده بود که سخت می تونستم نفس بکشم. یعنی ممکنه وقنی از جلو درب مدرسه رد می شم , اونو ببینم.
اولین بار با افشین و حسین بودیم که هنگام رد شدن از خیابان معتمدی , جلوی مدرسه ای که تعطیل شده بود اونو دیدم. محو خندهاش شده بودم. چه قشنگ می خندید! هر بار که دوستاش حرف می زدند من منتظر می شدم که اون بخنده و من احساس آرامش کنم. افشین گفت :سعید!! زده بالا؟!! و با هم خندیدند. من که با ضربه ی حسین حواسم جمع شده بود هیچی نگفتم و راه افتادیم.
تا امروز ...که می خوام دیگه ایندفعه برم جلو و همه چیزو باهاش در میون بزارم. اگه قبول نکنه خل می شم. آخه یک ساله که روز به روز که می بینمش بیشتر بهش وابسته می شم. سیما... چه اسم قشنگی! هر وقت که دوستاش صداش می کنند خوب گوش می دم به اسم قشنگش و حرکات صورتش.
منتظر می شم تا زنگ مدرسه بخوره. دخترا دسته دسته از در مدرسه خارج می شند. من تمام حواسم جمع شده تا به محض اینکه خواست به سمت خونشون که سه چهارتا خیابون پایین تره بره نزدیکش بشم و همه چیز رو براش تعریف کنم.
دیگه دخترای مدرسه منو می شناسند .منتهی طرف مقابلم رو نه. از بس تابلو شدم!
اون هم چند بار منو دیده . شاید هم فهمیده باشه که چرا همیشه موقع تعطیلی از جلو درب مدرسشون رد می شم! هر دفعه که منو دید من داشتم نگاهش می کردم و معمولا با اون لبخند زیباش صورتشو آروم بر می گردون و مشغول حرف زدن با دوستاش می شد.
اومد...خودشه! آره , خودشه!! نفس نفس زدنام شروع شد.پاهام سست شده. راستش می ترسم. اگه بگه نامزد دارم چی؟!! نمی دونم!! اگه بی محلی کنه چی؟!! .دل رو به دریا می زنم و شروع به برداشتن قدمهای کوتاه و آهسته ام می کنم. کم کم دارم بهش میرسم.باید قیل از اینکه وارد کوچشون بشه باهاش صحبت کنم.
توی خیابون اصلی پهن که این موقعه غروب هیچکی توش نیست, برگای زرد درخت های چنار حسابی مشغول بازی با هم کف خیابون شدند. , این فقط صدای پای من و اونه که به گوش می رسه .نسیم پاییزی صدای خش خش برگا رو در می آره تا نذاره احساس تنهایی کنیم.
نفس عمیق می کشم .آماده میشم که باهاش حرف بزنم.الآن دو سه متر جلو تر از من داره راه میره. خیلی آهسته قدم بر می داره. انگار این هوای نیمه سرد پاییزی رو دوست داره. از سکوتش لذت میبره. حتما تا الآن متوجه من شده.
-- خانم..!
این صدای منه که خیلی لرزان داره برای اولین دفعه اونو صدا می زنه .آهسته نزدیکتر می شم. شاید صدامو نشنیده. یه ذره بلند تر می گم:
-- خانم!
باز هم محلی بهم نمیده.
چند قدمی جلو می ریم...
-- سیما خانم...!
کم کم دارم نگران می شم. نکنه همون بلایی که می ترسیدم سرم بیاد؟!
-- خانم ... چرا جوابمو نمی دید؟ حالتون خوبه؟!
برام خیلی عجیبه! آخه این خیابون که اینقدر طولانی نبود. ما این همه راه رفتیم ولی به تهش نرسیدم. اما چرا هیچ کس تو خیابون نیست؟! حالا دیگه جرأتم بیشتر میشه: با صدایی بلندتر می گم :
-- خانم می تونم وقتتون رو بگیرم؟
ای خدا!! چرا جوابمو نمی ده؟!!
-- من فقط می خوام چند دقیقه راجع به مسئله ای با هم صحبت کنیم.
الآن دیگه دقیقا پشت سرشم. فرصتو مناسب می بینم شاید بتونم نظرشو عوض کنم. حتما فکر کرده من هم مثل بقیه آس و پاسم.
-- من مدتیه که شما رو دیدم.راستش دفعه اول که دیدمتون چشمام قفل شد. الان یک سال داره از اولین باری که شما رو دیدم می گذره و امروز به خودم کلی جرأت دادم که نزدیکتون بشم و باهاتون صحبت کنم. می خواستم بشتر با هم آشنا بشیم. فقط در همین حد...
-- شما حرفی نمی خواهید بزنید؟!
-- ...
-- اما آخه دارید منو نگران می کنید! اتفاق افتاده؟!!
کم کم نگرانم داره می کنه. نکنه ناشنواست؟! نه بابا با دوستاش حرف میزد. آخه پس چرا هیچ عکس العملی به من نشون نمیده. حس میکنم بدون اون بی کس ترین آدم رو زمین می شم. هوای گرفته ی ابری پاییز هم که حسابی رنگ طوسی به اطرافم داده منو بیشتر زجر میده. کم کم بغض داره گلوم رو می گیره.
-خانم خواهش می کنم . فقط چند لحظه...
مکرر صداش کردم. ازش خواهش کردم ولی هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد.
از حرکت ایستادم. باد وزشش بیشتر می شه با موهام بدجور بازی می کنه... آیا این یعنی شکست؟! نه من نمی ذارم تویی رو که با هزار جون و دل تو قلبم پروروندم رو از دست بدم . تمام نیرومو جمع کردم و بلند فریاد کشیدم:
سیماااااااااااا...!!! وایسا!
از راه رفتن ایستاد ولی برنگشت شروع کردم به حرف زدن:
-چی جوری بهت بگم ؟!! بابا من دوستت دارم. به خدا دوستت دارم . چه جوری بهت بگم!
سرشو انداخت پایین . مکث کوتاهی کرد و آروم سرشو چرخوند.خدایا شکرت ...! بالأخره متوجهم شد... وقتی سرشو برگرونند و صورت قشنگشو دیدم مثل آبی که ریخته باشند روی آتیش آرومم کرد.
حالا فاصله من و اون حدود چهار پنج متر بود. احساس کردم خیلی آهسته لبهاش برای خنده دارند کشیده می شند. خوشحال شدم.
قطرات کوچیکه بارون آروم آروم دارن می آند پایین. ای خدا الان چه وقت بارونه؟! چرا هوا یه دفعه اینقدر گرفت؟!
ولی تمام حواسم رو جمع کردم به لبهاش. لبخندش داشت کم کم شکل می گرفت. این بهترین لحظه زندگیته سعید!
اما این وسط یه چیزی داره اذیتم می کنه. خوب به لبهاش نگاه می کنم. اما این لبخند مثل خنده های قبلیش آرومم نمیکنه. خیلی آروم داره پلک می زنه.منتظرم حرفشو بزنه تا ببینم چی شده؟...
اما اوم هیچ حرفی نزد. معنی این صحنه رو خوب می دونم .بد جور بوی جدایی می آد.
بغض مثل سوزن از درون داره گلوم رو سوراخ می کنه. یه دفعه چشمام پر آب شدند.انگار داشتم سیما رو از پشت تنگ ماهی می دیدم. با اولین پلکی که زدم تمام اشکام از چشمم سرازیر شدند و صورت خیسی رو که با قطرات بارون همراه بود , با اشک مأنوس شد.
لبخندش خیلی قشنگه. حس می کنم این آخرین باریه که دارم اونو با لبخند می بینم. دلم می خوا دنیا وایسته...
او آروم مثل همیشه شروع به چرخوندن سرش کرد و تا آخرین جا ممکن چشماش همراهم بود . تا اینکه برگشت و بعد با یه مکث کوتاه شروع به رفتن کرد. و من با اشکام داشتم بدرقه اش می کردم.
وقتی دیدم داره دور می شه فریاد زدم:
-- تو رو خدا نرو...
ولی اهمیتی نداد...
من که دیگر در آن خیابان بی انتهای پوشیده شده با برگای زرد درختان اونو مثل یه نقطه می دیدم. با تمام وجو فریاد زدم:
- دوستت دارَ َ َ َ َ َ َ َ َ َم...
صدام مثل اینکه وسط چندین کوه جنگلی فریاد بزنم . پیچید و به خودم بازگشت و چندین بار طنین عشق خیابان را فرا گرفت...
...
.....
سعید جان! مامان پاشو . حالت خوبه؟! پسرم...؟
بلند که شدم و نشستم تا لیوان آبی که مادرم دستش بود رو بخورم , تمام لباسام از اشکام خیس شده بود و صورت مملو از اشک بود...
خانوادم دیگه به این اخلاقام عادت کرده بودند. خیره شدن, گریه کردن و حرف زدن تو خواب و سکوت...
مادرم که رفت همان حس بی کسی سراغم اومد...
آره, سیما سی و سه روز پش بر اثر برخورد با یه موتور سخت مجروح شده بود و قبل از اینکه به بیمارستان برسه به انتهای همان خیابان پهن بی انتها رسیده بود و منو برا همیشه تنها گذاشت تا روز به روز بیشتر حسرت بخورم که چرا زوتر بهش نگفتم ... دوست دارم....
